من و یونس و ...
دلنوشته های یک آشنا
اولین شعر سپیدم شکل گرفت دلم برای شما شعر های تازه نوشت به خون قلم زد و با اذن و با اجازه نوشت شما که خوب ترید از تمام آدمیان دوبیت اول خود را به استعاضه نوشت دلم نگاه به من کرد دید بیمارم
نوشت نام مرا و سپس جنازه نوشت نوشت خسته شده بس که منتظر مانده نوشت دوری و من را میان بازه نوشت . . بیست و سوم فروردین ۱۳۸۸ انتخاب ، انتخاب این سوال بی جواب
این حقیقت همیشه تلخ راه ها جداست در جدایی ست جاده های انتخاب این دوراهی نشسته پیش رو خون دل ! گذشتن از مسیر پیش رو باز نوبت تو است مار نیش می زند پله ها ترا دور می کنند انتخاب چیست ؟ تاس هم بدست تو شش می آوری انتخاب کن پله های پیش رو مارهای پشت سر خون دل کدام را گزیده ای ؟ ۱۳۸۷ هجدهم آذر باز هم سلام هوا ، هوای آشنا ۱۳۸۸ نهم بهمن نا تمام ولی دوست داشتنی چون اولین دلنوشته ایست که برای تو نگاشته ام بهانه ای که مرا از خودم جدا بکند ..... بیست و یکم شهریور ۱۳۸۸ آشنا ابر سپید و نم نم آوار نیمه خشک ۳۱ تیر ماه ۸۸ قوریت را تکان بده بی بی شکلکی می کشم بدین ترفند آشنا بیست و چهارم آذر ماه 87 ابریست آسمان ، دل مان بغض میکند اصلا تمام کون و مکان بغض میکند انگورها دوباره به راه اوفتاده اند از کاخ تا به خانه جهان بغض می کند از بس نشسته است زمین بغض می کند بس ایستاده است زمان بغض می کند در را ببند ، آخر کار است ، بار نیست یک نوجوان دوان و دوان بغض می کند گویا مدینه تا حرم طوس لحظه ایست این لحظه سالهاست گران بغض می کند اسلام علیک یا ثار الله خنجر شمر و گلوی آفتاب پیکری صدپاره در نزدیک آب آتش و بیمار و بستر ، یک امام کوچه های شام و دخت بوتراب محملی خونین ، سکوتی آتشین مجلس و کعب نی و جام شراب یک پیام آشنا یک قافله بر فراز نی جمالی بی حجاب ... دیگر دلی نبود که شیداییش کنم پنجم دی ماه ١٣٨٧ آسمانت خالی از گرد و غبار من باز هم هستم آشنا 20 مردادماه هشتاد و هفت سلام چند دل نوشته کوتاه و پرا کنده 1: سینه داغدار من هست گره به کار من 2: من بی شما تنها . من باشما تنها 3: گیرنده هام باز خاموشند 4: می آید آنکه در پشتش 5: تو را تا بی نهایت دوست دارم / اگرچه دورم از تو ای نگارم یک دل نوشته ، یک آشنا واژه ها گاه با تومی گویند آشنا 19 مرداد 87 گاهی بعضی از دل نوشته ها را با نام آشنا در بعضی از گروه های مجازی ادبی منتشر میکنم برسر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سرآید خلوت دل نیست جای صحبت اغیار باشد که ببیند....
آرام آرام به جوش می آید
مثل خون میرزا
در رگهای روس
مادر بزرگ شعله را کم می کند
آلبالو ها رنگ چای را رسیده تر کردند
.
باز هم سلامی آشنا
جمعه و پیامی آشنا
......
پس از کمیل توبه ها و صبح ندبه ها ، هوا چه دلپذیر می شود ...
دلم ولی هنوز سخت گریه می کند
دلم گرفته است
و غصه لحظه ای ولم نمی کند
دلم غریب و مضطر است ... هوای ابری نگاه من تپیده است و دیده ام تر است
دوستان حبیب من کجاست ... آن عزیز و سر ور نجیب من کجاست
آن غریب ، وارث شهید بی کفن کجاست
آشنای ناله ها و مویه های من کجاست
دوستان آشنا صدا زنید یار را
و بشکنید بغض این دل خمار را
ای شما که هم دل منید
ای شما که از غرور و کبر و جهل ایمنید
نا امید و مضطرب چرا نشسته اید
دل به لحظه های دور بسته اید ؟
دور را رها کنید ... دور را گمانه نیست
آن مسافر غریب آشنا فسانه نیست
اشک دل ز غصه های فرقتش بهانه نیست
او حدیث جاودانی عدالت است
او رسول مهربانی و سخاوت است
او نسیم صبحگاه طاعت است
عاقبت طلوع می کند ستاره اش
باز می شوند ابر چشمها به یک اشاره اش
آن زمانه دور نیست
لیک قلب من صبور نیست
سخت گریه می کند
بهانه ای که تو را باز هم صدا بکند
بهانه گیر شدم ، باز درد دل دارم
بهانه های تو را باز هم به دل دارم
تو ای که خوبی و من دورم از بهانه تو
دوبیت شعر من و یک بغل ترانه تو
باران ببار بر من بیمار نیمه خشک
دل گویه های من پر عطر است خوب من
دل گویه های خاکی نمدار نیمه خشک
باران تو را همیشه در آغوش می کشند
این چشم های خسته تب دار نیمه خشک
آهسته باز می رسدم راز بر زبان
آهسته باز می کشدم دار نیمه خشک
هیزم بیاورید دلم شعر گفته است
دارش زنید بر سر بازار نیمه خشک
تا درس عبرتی بشود بعد از این که خاک
بر لب نیاورد غم بسیار نیمه خشک
من میروم . دوباره دلم قهر کرده است
من میروم دوباره پی کار نیمه خشک
توی قوری بهار نارنج است
چای خوش طعم و عطر می خواهم
این حیاط شما عجب دنج است
تکیه داده دوباره بر بالش
روی تختی کنار حوض حیات
روبراه است چایی بی بی
نقل بیدمشک و یکمی شکلات
استکان را به دست می گیرد
دست هایش دوباره می لرزد
چای و لبخند و ذکر روی لبش
و نگاهی که با دلم پر زد
21 آبان ماه 87 آشنا
دولب و چشم و ابروان کمند
گیسوانی مجعد و مشکی
دربلندی بسان یال سمند
میکشم گوش و بینی وصورت
و تنی فربه ، قامتی نه بلند
چشمها اندکی ضعیف شده
عینکی می کشم و یک لبخند
دست کوتاه و آرزو بسیار
پای رنجور و راه تا الوند
راستی کفش های شکلم نیست
باز سهراب و وسعت آن پند
ذهنی از واژه های رنگارنگ
قلبی از اشک ، گونه ای از قند
می نویسم یکی دو بیت دگر
تا مگر شکلکم شود خرسند
هدیه می آورم برای شما
میکشم خویش را دوباره به بند
یا دیده ای که مهو و تماشاییش کنم
این گونه شعر از قفس دفترم پرید
وقتی توان نبود که اهداییش کنم
تکه های ابر و چشمی بی قرار
زود صافت می کند اشک سلیس
نو بهارم ، لحظه ای بر من ببار
خاموش و دل سردم
پر شور و پر غوغا
در برزخی تاریک
پور نور و پر رویا
این گونه ام لیکن
با ظاهری معقول
در بین افکارم
هی میخورد این وول
در ظاهرم مردیست
مردی که می داند
در باطنم تدبیر
تاریک می ماند
آری نگاه تو غم را نمی بیند
در اندرون من هرجا که بنشیند
من باز هم هستم آرام و سنگینم
شور و شری دارم هر چند غمگینم
وحشی بافقی نگر شور و شر خمار را
خرمن اعتبار ما در شرر فکار ما
زهر غمش که نوش شد سینه سوگوار را
جان امید پرورم باده اشک در برم
خاک نشین ره شدم مژده وصل یار را
در شب انتظار او می نهم از غبار او
سرمه به چشم مضطرم خاک ره نگار را
افتاده در ماتم . افتاده در غمها
شاید خدا آید گیرد مرا شاید
در این غریبستان از بین آدمها
چشمی برای دیدن باران نیست
گوشی برای درک صدای آب
پایی برای پله ایمان نیست
گیرنده هام باز خاموشند
می خواهم از میانه بپاخیزم
شاید سکوت پیشه کنم شاید
شاید دوباره طرح سفر ریزم
گیرنده هام باز خاموشند
.......
جای هزار دشنه و شمشیر است
زان دشنه ها یکیست نشان من
این شیعه ای که باز نمک خوردست !!!
برایت کوچه را آذین نمودم / دلم را نیز نزدت می سپارم
و می دانم که روزی خواهی آمد / و خواهد دید این را جمله عالم
سرایم صد غزل تا روز وصلت / سپارم جان به جانانم سپارم
ز عطر نرگس و دامان سوسن / شوده سرمست صبح انتظارم
و تاصبح ظهورت را نبینم / همه عمر از برایت روزه دارم
بیا ای ذکر تسبیح ملائک / بیا ای صبح روشن ، بی قرارم
واژه ها گاه سخت خاموشند
واژه ها گاه سر بهم آرند
پچ پچ راز های مد هوشند
واژه ها گاه آبیند اما
شعر ها و ترانه ها سبزند
واژهها گاه سر خوشند اما
می رود دل ز دستشان در بند
گاهی دل نوشته ای . گاهی بازی مختصری با کلمات . هرچند فاصله با شعر از زمین است تا آسمان . چاره چیست ، وسع مختصر است و .......

